
هرچی میخوام بنویسم حس خوبی ندارم از گفتنش. میدونی الان وقتش نیست.

برچسب:
نویسنده: rayha

چالش ۳۰ روزه برای خودم از همین لحظه به بعد:
قبل ۷ بیدار شدن، اسکرین تایم زیر ۳ساعت، چک نکردن اخبار، تیک زدن کارها

برچسب:
نویسنده: rayha

چند روزه اصلا تمرکز ندارم، همش دنبال حساب کتابم. چتجیپیتی میگه:"رها کن و بچسب به این روزایی که باقیمونده چون هزاران برابر باارزشترن از اون چیزی که داری حساب کتابش میکنی!" راست میگه...کاش خودمم بفهمم که راست میگه و انقدر ذهنم پرت نشه. چند روزم رو باز از دست دادم و این اصلا خوب نیست. هفتهی بعد هم که سه روز پشت هم تعطیلی و شیفت ۱۰ساعته...!kendine gel
دیگه خبر، قیمت، کانال هیچی چک نخواهم کرد. این از من.
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی نیاز دارم بشه.

برچسب:
نویسنده: rayha

میدونی الان نباید اینجا باشم و باید کتابخونه باشم اما امروز هم مثل دو روز قبل(که البته دو روز قبلی شیفت ده ساعتیه داشتم) فعلا صفره و این جوری نیست که میخوام باشم.
کارای فارغالتحصیلیمو انجام دادم. همش تو یه روز انجام شد. و نیازی به تاییدیه تحصیلی یا هیچ چیز دیگه ای نبود. البته وقتی رفتم آموزش بهم گفت اسمت تو لیست ممتازینه و با اولویت سریع کارتو انجام میدیم!
پروسهی امضا گرفتنش هم انقدر ساده بود که واقعا به علوم تحقیقات داشتم فحش میدادم چون امضا گرفتن اونجا رسما سه هفته طول کشید! هزارتا امضا میخواست از هزار نفر که هر کدومشون تو یه ساختمون جدا بودن. فاصله هر ساختمون تا اونیکی انقدر زیاد بود که نیاز به سوار شدن اتوبوس داشت و میرفتی میدیدی سیستم خرابه، فلانی نیومده، تایم نمازه و...
تازگیا یه سری چیزا بهم سرنخ میدن. سرنخ برای یه راه جدید، مایندست متفاوت و یه عینک جدید برای دیدن چیزهایی که با دید فعلیم تو دیدم نبودن یا حتی انگار یه لولآپی که من هنوز توش نیستم ولی اون فردی که توشه و ارتفاعش بلندتر شده میتونه بهم یه ویویی از چیزی که داره میبینه بگه!
خیلی چیزها میخوام، خیلی هنوز اول راهم و خیلی تو جغرافیای مناسبی هم نیستم. انگار یه دونهی برنج تو یه منطقه خشکم و دارم سعی میکنم برای خودم محیط گلخونهای مناسب بسازم. میدونی نه که نشه ولی مثل اون دونهای که تو شماله نمیشه.
میدونی حس میکنم از نوشتن و خوندن هم دور شدم و این هم چیزی نبود که میخواستم. انگار دیگه به اون دختر بچهای که هردو هفته منتظر نسخه ی جدید همشهری بچهها بود و پنجشنبهها وقتی بابا از بیرون میومد از لابلای دستههای روزنامه تو دستش دنبال دوچرخه میگشت، شبیه نیستم. به سختی یادم میاد که چندتا دفتر تو گوشهی کمدم دارن خاک میخورن که هر کدومشون داستانهایین که وقتی راهنمایی بودم روشون کار میکردم. وقتی منتظر انجام کارای فارغالتحصیلی بودم پوشهی دیپلمم با خودم برده بودم. ریزنمرات نهایی هم توش بود و بالاترین نمرهام ادبیات بود. ۱۹.۷۵:) حس کردم در حق اون روحیهی نویسندهام اجحاف کردم. البته که شغلی که میخوام لازمهاش داشتن مهارت نویسندگیه. ولی آیا همین برای من کافیه؟ میدونی حس میکنم نیاز دارم بیشتر روی خودم و مهارتهای کار کنم و این چرخهی ماتریکس گونهی زندگی نمیذاره.
Something this good can't come fast enough, But I'm getting kinda lost in the rush
یه تست اینترنتی دادم که میگفت بیشتر نزدیک به کدوم سیاستمدار فکر میکنی و من شدم آنگلا مرکل؛) بعدش رفتم زندگینامهشو خوندم و واقعا جالب بود. اینکه تا ۳۵ سالگی به فیزیکدان معمولی بود که طرفِ کمونیست برلین داشت زندگیشو میکرد و تاثیر خاصی هم تو فروپاشی دیوار برلین نداشت ولی از اون لحظه به بعد که نیاز به سیاستمدار حس میشد تأثیر خودش رو گذاشت.
+لینک تست:https://politest.ir/ شخصیت سیاسی نزدیک به شما رو چی گفت؟برام بنویسین:)

برچسب:
نویسنده: rayha

بعد ۷ماه به تعویق انداختن، امروز راس ۹ دندونپزشکی بودم و متوجه شدم اشتباه کردم و امروز دکترم ۲ میاد:) بااینکه دور نیست (یهربع با ماشین) ولی حال ندارم دوباره برم و بیام. نشستم رو صندلی انتظار و دارم به این فکر میکنم که چطور از این پنج ساعت گپ استفاده کنم و کارامو انجام بدم.امیدوارم واقعا امروز پرونده دندونپزشکی امسالو ببندم.
خواستم نسخه دکترم که هفته بعدی وقت دارم رو از قبل بگیرم ،جدا از اینکه همهچیز مثل همیشه گرونه، قیمتهای توی سایتها هم اشتباهن! یکیو توی درگاه پرداخت هم رفتم ولی چون پول پست اضافه نکرد شک کردم. زنگ زدم میگه:"آره خانوم خوب شد سفارش ندادی الان درگاه پرداختم بستیم به علت نوسانات ارز فقط فروش تلفنی!" یه تومن گرونتر از سایت گفت... فعلا دست نگه داشتم ولی اینم تو همین هفته بگیرم دیگه خیالم یه مقدار راحت شه.
ـعنوان پست:چیزی که همین الان پیجر پذیرش دندونپزشکی پیج کرد.

برچسب:
نویسنده: rayha

میگه" d پیام داده نمونید تهران این هفته میزنه." همه میگن میزنه. من نزدیک یه ماه از عمرم رو تو بهمن صرف فکر کردن به اینکه الان میزنه، امشب میزنه، فردا میزنه و... کردم. دیگه واقعا میخوام از این تلاطم رها باشم. بهش گفتم:" من نمیام هیججا و مثل هر هفته خودتون برید، تهش اینه که بزنه و بمیرم." مرگ از این سردرگمی بهتره بخدا...ولم کن.
هروقت زد و زنده موندم بعد بهش فکر میکنم.

برچسب:
نویسنده: rayha

خستهام، از نرسیدن خستهام. از اینکه همهچیز توی این کشور بدتر میشه و بهتر نه، خستهام. خدایا کی؟ خط زمانیت دقیقا کیه؟:)

برچسب:
نویسنده: rayha